خرید بک لینک

گفتگو با جعفر سيّد

شاعر، نويسنده و منتقد ادبی و اجتماعی و مدير انتشارات آشنايی

گفتگو با جعفر سيّد شاعر، نويسنده و منتقد ادبی و اجتماعی و مدير انتشارات آشنايی

روزنامه پيام استان سمنان - شنبه 26 فروردين 1391

جعفر سیّد مدیرانتشارات آشنایی

اشاره:

مصاحبه با کسی که خود اهل قلم است و با دنيای نقد و تحليل آشناست و در کارهاي اجرايی مختلف بوده، چندان آسان نيست و صحبت، مطابق اراده او تعيين مسير می کند و پرسشگر جذب و تسليم تاثير کلامش می شود.

اين شيوه فايده اش اين است که گفت و گو از حالت خشک و عادی خارج می شود و برای خواننده، سخن غيرمنتظره جاذبه بيشتری دارد.

اين شما و اين گفت و گوي بب تعارف با جعفر سيد

سرویس اجتماعی - حسن رضاییان

آقای سيد خوانندگان پيام استان سمنان، بيشتر شما را از مقالات اجتماعي و بعضا" ادبی و شعر می شناسند. لطفا از تجربه ها و موفقيت های خود بگوييد.

با سلام به شما و خوانندگان عزيز و سپاس از خداوند مهرآفرين، به قول صائب تبريزی:
ما نام خود ز صفحه دل ها سترده ايم
در دفتر جهان ورق باد برده ايم
ادبيات و عرفان به انسان می آموزد که «بزرگی» خود را در «کوچک شدن» ببيند و اگر موفقيتی در کار هرکه هست متعلق به خداست، بشر از خود چيزی ندارد.
البته خودباوری، تلاش و مداومت در کار، در بروز استعداد نقش دارد اما فکر می کنم خداوند هر پيروزی را در شکست قرار داده است. در زندگی ام تمام مواردی که به ظاهر ناخوشايند و تلخ بودند، عامل موفقيتم شدند. به قول سعدی:
شوق است در جدايي و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نياوريم
مثلا موقعی که دبيرستان بودم و شعر می گفتم و يا مطلبی مي نوشتم، وقتي بعضی از دوستانم می گفتند: «اين شعر تو نيست!» يا «اين مقاله را تو ننوشتی» می فهميدم که کارم درست بوده و بايد ادامه بدهم. در برنامه هاي اجرايی و اداری همين طور با حسادت ها و ايرادهاي ديگران به جای آن که منزوی شوم، نيش های آنان با هدايت خداوند مرا به جاهای بالاتری می رساند. باورکردنی نيست من خدا را با چشم دل می ديدم.
هر سال در هرجا که تدريس مي کردم يک نمايش هم براي دانش آموزان آن جا کار مي کردم. يک سال در شهر سرخه نمايش هاي موفقي کار کردم که به توصيه مدير براي همه مدارس آن شهر به اجرا گذاشته شد و کارش بليت فروشي شده بود. يکي از همکاران آن جا که خيلي مشتاق بود در نمايش نقشي داشته باشد و خودي نشان بدهد و اين اجازه را به او نداده بودم، کينه اي به دل گرفت و چون کتاب «راهيان شعر امروز» را در دستم ديده بود که از شاعران معاصر شعرهايي در آن بود از جمله: شهريار، فريدون مشيري، اسماعيل شاهرودي و ده ها نفر ديگر و «خسرو گلسرخي» و اين بهانه اي شده بود که برايم پاپوش بسازد و به اداره گزارش کند. وقتي از اداره براي تفحص آمدند، به موضوع پي بردم و جواب بسيار محکم و تند نوشتم و مدير کل وقت آقاي گلابگير نيک که يادش به خير بعدها به طور افتخاري در کفش داري حرم امام رضا (ع) خدمت مي کرد، در حاشيه نامه بنده به مسوولان اداره نوشت: «ضمن رد اين اتهام، بر ما فرض است که ايشان احيا شوند.»
و در اينجا بود که از من دلجويي کردند و خواستند که نمايش را در مسابقه استاني شرکت دهم.
پيش از اين هيچ سالي در مسابقات شرکت نمي کردم.
شرکت در آن مسابقه موجب شد که آن نمايش در استان اول شود.
سال بعد آقاي شجاعي مدير مرکز آموزشي استعدادهاي درخشان باقرالعلوم از بنده دعوت کردند که براي آن مرکز، نمايشي کار کنم. من هم يک نمايش به نام «گزارش» با مضمون جايگاه معلم در حق معلمان عزيز نوشتم و تمرين کرديم و اجرا شد. پس از احراز رتبه اول در استان، در مرحله کشوري هم مقام اول را به دست آورد. هم در متن، هم کارگرداني و هم بروشور.
هنگامي که سال بعد در هفته تربيت در تهران هشت اجرا داشتيم، روز آخر که نمايش به پايان رسيد، براي جمع کردن دکور و ابزار صحنه آماده مي شديم که شخصي به پشت صحنه آمد و پرسيد «کارگردان اين نمايش کيست؟» بچه ها مرا نشان دادند و گفتند: «آقاي سيد.» ابتدا نگران شدم که چه موضوعي پيش آمده، اما ايشان گفتند: اجراهاي شما کي به پايان مي رسد؟» گفتم: هر چه بود، خوب يا بد به پايان رسيده و الان دکور را جمع مي کنيم. ايشان گفتند: «نه، نه، اين نمايش را نماينده دايمي ايران در سازمان ملل ديده و پسنديده و از شما مي خواهيم که يک بار اختصاصا" و انحصاري براي خانواده هاي سفراي کشورهاي ديگر در تهران در همين سالن (تالار فرهنگ) اجرا کنيد.»
سبک نمايش ما به گونه اي بود که بازيگران ما به صورت ناشناس در بين تماشاچيان مي نشستند. اين موضوع را عنوان کردم و نگران فهم گفتارهاي بازيگران بودم و قصد داشتم براي جبران به جنبه هاي حرکتي نمايش اضافه کنم که آن شخص گفت: «نگران نباشيد، همه آنان مترجم دارند.»
اين موفقيت بزرگ براي هيچ گروه نمايشي حتي حرفه اي ها هم پيش نيامده است و در واقع پيام نمايش ما به تمام جهان ابلاغ شده بود.
آن شخص رابط (آقاي نيارييس) از من پرسيد: «کار اصلي تو چيست؟» با افتخار گفتم: معلمي هستم با چهارده سال سابقه خدمت در روستاهاي سمنان.
ايشان بسيار تعجب کرد و گفت: «شما با اين هنر، بايد در وزارتخانه باشي!» سپس نام و مشخصاتم را پرسيد و در کاغذي يادداشت کرد.
ديري نگذشت که يکي از اداري ها به من گفت: آقاي غفوريان با تو کار دارد.
من ابتدا اين شخص را نمي شناختم. گفتم: او با من چه کار دارد؟
بعد فهميدم که غفوريان معاون تامين نيروي انساني است و آقاي صفري (مدير کل) او را مامور کرده تا با من صحبت کند تا به عنوان کارشناس امور هنري به اداره بروم. ابتدا قبول نمي کردم چون با روحيه خود مناسب نمي ديدم اما صحبت بر ضرورت بود و پذيرفتم. برخي افراد در اداره نظر کارشناسي را برنمي تافتند و قلندرانه به تاخت و تاز اداري مشغول بودند. سوء عملکرد آنان ناخواسته روي برنامه هاي اجرايي هنري تاثير منفي مي گذاشت. مثلا هنگامي که در خوابگاه و موقع استراحت به دانش آموزان ميهمان بد مي گذشت طبعا" فرداي آن روز نمي توانستند اجراي موفقي داشته باشند وقتی که اين نواقص را به آنها گوشزد مي کردم، مي گفتند: تو کارشناس هنري هستي و اين موارد مربوط به اردوهاست و شما نبايد نظر بدهي.
از کارهاي بسيار بديع بنده يکي ابلاغ کلاس آموزشي پيانو براي پويان آزاده بود که آن هنگام در راهنمايي درس مي خواند و آينده درخشان او را مي ديدم و اکنون دکتراي موسيقي خود را از بورسيه آلمان دريافت داشته و از مفاخر هنري کشور است. آن زمان بر کاغذي نوشتم: تو روزي به جايگاه بزرگ مي رسي و مادرش گفت: اين نوشته شما را در آلبوم گذاشته است.
کار ديگر من اين بود که براي خدمتگزار اداره (آقای جوادی) که با سازهاي ميداني آشنا بود، سمت مربي و رهبر ارکستر سازهاي ميداني داده بودم و در جُنگ هنري به خوبي از عهده اين کار برآمد اين دو کار تعجب و شگفتي را در همگان ايجاد کرد و اشک شوق را در چشمان يک آبدارچي به نام «جوادي» که اينک رهبر سازهاي ميداني شده بود، جاري ساخت.
در يک فستيوال هنري که سرپرست گروه هاي منتخب استان براي اعزام به کرمانشاه بودم، کارشناس اردوها، دو ميني بوس کم تدارک ديده بود. آنان هميشه سعي مي کردند کم هزينه کنند بي آن که در نظر بگيرند راه طولاني است و بچه ها وسايل هنري خود را نيز به همراه دارند و دانش آموزاني نيمه شب از ميامي، بسطام، شاهرود و دامغان به محل نگهباني اداره آمده بودند و جلوي درب ايستاده منتظر حرکت بودند. چندين وسيله آماده حرکت بود اما دو ميني بوس کم داشتيم و اين عامل موجب شده بود که تمام روند برنامه هاي ما تغيير کند. کارشناس اردوها که ديده بود جلوي اداره آبرو ريزي مي شود گفته بود وسايلي که آماده اند حرکت کنند، تا دو ميني بوس جور شود. آن زمان هنوز گوشي همراه به بازار نيامده بود و ما آنها را روانه کرديم تا در گرمسار يا نهايتا مرقد حضرت امام (ره) براي ناهار تلاقي داشته باشيم اما غافل از آن که اين ميني بوس ها تا چند ساعت بعد هم حاضر نشد و من نمی توانستم این مشکل را به مربیان گروه هایی که پیش تر رفته بودند خبر دهم و ساعت از ظهر هم گذشته بود که سرانجام به مرقد امام رسيديم در حالي که يکي از مربيان (دبيري که اداره ابتدا حاضر نبود او را بپذيرد و امثال او را موجه نمي دانستند و با اصرار بنده به قصد آشتي با اهالي فرهنگ و هنر او را آورده بودم) در کمال تعجب، ايشان به دليل عدم ظرفيت لازم پس از معطلي با ناراحتي و توهين بسيار با بنده برخورد کرد بی آنکه از اصل موضوع خبر داشته باشد و مقابل دانش آموزان به زمين و زمان ناسزا مي گفت. هم او در بازگشت از سفر هم چنين کج مداري و نابه ساماني را پيشه کرد. کارشناس اردوها از عمل نادرست خود خبر داشت به محض بازگشت و ورود آن فرد هتاک او را به همراه دو راننده به عنوان شاهد نزد معاون مالي برده بود که بگويند من با او درگير شده ام تا آن کارشناس پاک جلوه کند.
تعجبم از اين حرکت رندانه نبود. شگفتي ام از نفاق معاون پرورشي وقت بود که چهره واقعي خود را زير نقاب پنهان کرده بود زيرا بعدها که به وزارتخانه رفتم نامه اي را به من نشان دادند که معاون پرورشي به خاطر انتقادهایی که از بی نظمی های کارش شده بود، برای نجات خود از فضای روانی پیش امده برای امور پرورشی تحت تاثیر ناجوانمردان مرا به مسلخ برده و خطاب به معاون مالي نوشته است که بنده از بدو ورود به اداره رفتار ناشايست داشته ام(!) پس اين همه تقدير چه بود؟
آيا مديران کل و نهادهاي مختلف پسرخاله ام بودند؟ البته خداوند وي و همه سياهکاران را مجازات کرد. چه مجازات کردني، يکي پس از ديگري!
وقتي حکم انتقال و به معني ديگر اخراج مرا توسط يکي از همکاران در نامه اي سر بسته به دستم دادند بي آن که سخن بگويند موضوع را دريافتم وبه سراغ معاون رفتم و او را با رنگ پريده و لب لرزان ديدم و کلام اميرالمومنين را بيان کردم که رستگار شدم.
وقتي به تهران رفتم تا از همکاران کارشناس حوزه ستادي خداحافظي کنم همه تعجب کردند. براي چه؟ گفتم: هر کس دوره و مهلتي دارد و مهلت من همين بوده!
معاون هنري گفت: «ما در کشور فقط سه کارشناس واقعي داريم که يکي شما هستيد. بقيه نام کارشناس را دارند.» و بيست روز به من فرصت داد تا براي انتقال به حوزه ستادي اعلام آمادگي کنم. اما من پس از هشتاد روز به دليل آن که براي تحصيل هم ناگزير بودم به تهران بروم اعلام آمادگي کردم در حالي که از مهلت مقرر گذشته بود سه نامه از سوي معاون هنري، مدير کل فرهنگي و هنري و معاون پرورشي وزير به سمنان نوشته شد و سه روزه به تهران منتقل شدم و يک ماه از حضورم در کارشناسي تهران نگذشته بود که آقايان فرهنگ شکوهي، محمد حسين عباسپور تميجاني را براي اجراهاي سراسري مسابقات شعر و داستان در بوشهر و سيد اسداله شريعت پناهي را به عنوان داور نقاشی و طراحی مسابقات کشوری در مشهد دعوت کرده بودم که خار چشم آن جفاکاران بودند و ذائقه آنان بسیار تلخ شد.
اگر دقت فرموده باشيد تمام شکست ها و ناکامي ها عامل موفقيت و پيشرفت من شدند. اين را براي آن مي گويم که با پيروزي مغرور نشويم و از شکست نهراسيم.
تو با خداي خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

حکايت تلخ و شيرينی بود. نقش قلم را در توسعه و پويايی جامعه چگونه می بينيد؟

بي شک قلم و اضافه کنم تمام قالب هاي هنري و به طور کلي مقوله هايي که با تعهد و اخلاق مرتبط هستند، هميشه بايد در کنار توسعه، حضوري پررنگ داشته باشند وگرنه لفظ «توسعه» به طور مجرد چيز زيبايي نيست. مثلا در کشاورزي ممکن است با کود شيميايي در کوتاه مدت محصولي را بسيار درشت تر عرضه کنند اما بايد کيفيت و سلامت و بهداشت آن محصول هم در نظر گرفته شود.

منشا بعضي از بيماري ها در همين رشد بي رويه محصولات است. در عرصه اقتصادي نيز اگر موضوع فرهنگ لحاظ نشود، روان جامعه دچار التهاب و بيماري خواهد شد و ما نبايد صرفا خوشحال باشيم که آمار شهر ما افزايش پيدا کرده، بلکه سازه هاي ديگر هم بايد پا به پاي آن رشد کنند.

چه عواملی مي تواند در توسعه همه جانبه استان با توجه به پتانسيل ها موثر باشد؟

باور نيروهاي بومي توانمند فکري و سرمايه گذاري علمي و همدلي مي تواند خيلي از گره ها را باز کند. بايد از تنگ نظري به درآييم، رقابت هاي کاذب را کنار بگذاريم. خير را براي همه بخواهيم و بدي را از ديگران دور کنيم. بله اينها موضوع کلي و پيش پا افتاده اما مهم هستند.

بايد بپذيريم که در بين ما استعدادهاي سرشار و ذخيره هاي بسياري وجود دارد ممکن است خيلي ها تمکن مالي نداشته باشند اما سرمايه آنها انديشه است. وظيفه نهادهاي فرهنگي و اجتماعي است که به عنوان متولي امر از آنها حمايت کنند. نه اين که يک عده از موقعيت بد اقتصادي به فکر سوءاستفاده هاي شخصي باشند. وقتي مي بينيم که يک روسري فروش يا مصالح فروش با تن زدن به مشاغل کاذب ديگر يک شبه صاحب سرمايه کلان مي شود، يک معلم يا استاد دانشگاه چه گناهي دارد که به حکم خدمت به فرهنگ از معرکه عقب مي ماند و در مقايسه با افراد تحصيل نکرده فاميل خود خانه و زندگي متوسطي هم ندارد.
برخي که در مناصب و مشاغل اجرايي به نان و نوايي رسيده اند، متاسفانه نتوانسته اند حقيقت وجود محرومان را درک کنند و در شعار باقي مانده اند.
بايد جامعه به سمتي پيش رود که هرکس با توجه به توان فکري خود از مواهب رشد و توسعه بهره مند شود نه اين که فقط عده اي خاص تمام دارايي مملکت را تصاحب کنند و در اختيار خود داشته باشند. اکنون چه قدر بانک خصوصي داريم اگر هشت جد ما جمع شوند، نمي توانند يک ايستگاه راه آهن را بخرند. اين پول ها از کجا آمده؟ با چه رانت هايي؟ اگر از من بپرسيد حتي در انقلابي بودن برخي مسوولا ن شک دارم بياييد امتحان کنيد مواهبي را که انقلاب در اختيارشان گذاشته از مقام و خانه و کارخانه و ماشين و سرمايه هاي گوناگون را براي امتحان از آنان پس بگيريد تا ببينيد آيا همچنان انقلابي باقي مي مانند؟ عيار آنان آن گاه مشخص مي شود.
برخي به نام خدمت به موج سواري در جريان هاي سياسي و اجتماعي براي رسيدن به قدرت مشغولند و به قيمت له شدن مردم به ثروت اندوزي مي پردازند.

خودتان را کجای انقلا ب مي بينيد؟

بي ادعا مي گويم از سال 1352-1353 در تعقيب ساواک بودم اين را به مرکز اسناد انقلاب اسلامي در 6 ساعت مصاحبه گفته ام و اگر سوابقم محو نشده باشد در اداره اطلاعات موجود است.

تا به حال نگفته ام و اجازه داده ام فضل فروشان مدعي هرچه مي خواهند از سوابق مبارزات و جنگ بگويند. بنده به دليل اينکه ديسک کمر داشته ام و دل شاعرمسلک و روحيه رقيقي دارم به جبهه نرفته ام. چون از افتادن يک گنجشک و ديدن صحنه تصادف هم حالم بد مي شود و غذا نمي توانم بخورم. اما با نوشتن در دفاع قلمي کم نگذاشته ام. پس مفهوم «مداد العلما افضل من دماءالشهدا» چيست؟ و اگر کسي براي خدا به جبهه رفته نبايد در جامعه معامله کند. به نظر من جايگاه جانبازان بسيار ارزشمند است چون آنان که شهيد شدند روحشان آزاد شده ولي جانبازان با درد هر روزه خود و ديدن خداي ناکرده کم رنگ شدن ارزش ها هر روز مي ميرند و زنده مي شوند.
بنده به سهم خود تلاش فراوان کرده ام. بسيار بيشتر از همکارانم و فکر مي کنم دولت ها حق واقعي ام را نداده اند، در حالي که در مناصب بالاتري مي توانستم خدمت موثر داشته باشم و مغبون مانده ام. افتخارم اين است که پس از سال ها بازنشستگي در عرصه فرهنگ، زير بليت هيچ رئيس و گروهي نبوده ام و با اقل معيشت ساخته ام. شايد اين امتحان الهي است براي زبان نافذ در بيان درد.

سمنان را در يک کلا م توصيف کنيد؟

سمنان، شهر اعجاز کلا م، با راز و رمزهاي بسيار و استعدادها و قابليت هاي فراوان است.

و کلام آخر:

با آرزوي سلا متي و سعادت و سعه صدر هم استاني هاي عزيز براي فردا و فرداهاي بهتر.



سوالات متداول

چرا گفتگو با جعفر سيّد شاعر، نويسنده و منتقد ادبی و اجتماعی و مدير انتشارات آشنايی اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

گفتگو با جعفر سيّد شاعر، نويسنده و منتقد ادبی و اجتماعی و مدير انتشارات آشنايی چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با گفتگو با جعفر سيّد شاعر، نويسنده و منتقد ادبی و اجتماعی و مدير انتشارات آشنايی بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره براي چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به براي در این گزارش ارائه شده است.

برچسب: نویسنده: هیراد محمدپور تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 4:25

صفحه بندی