شعر سمنانی تازه از جعفر سیّد
سِمَن، ... حکاتی هاکَه! (ای سمنان، ... حرف بزن!)
سـمن، تو عاشقـه اما صبیـره ای سمنان، تو عاشقی اما صبوری می کنی
خیلی وقته تیی عشقی اسیره زمان زیادی است که گرفتار این عشق هستی
ای کتـابی واری بمونچـه ساکـت مانند یک کتاب بی صدا مانده ای
بیرین ریژ حکاتی، اوستـا و پیـره سخنان خود را بیرون بریز، تو استاد و پیر اندیشه ای
تو خاموشه، ته آلـه قفـله سـمن! ای سمنان، تو خاموش نشسته ای و دهانت قفل شده است
ولـی بیـداره، حـکیـمه، مدیـره اما بیدار هستی و حکمت و مدیریت داری
تو دار صه عارفی، دانایی، میردی تو در دامان خود صد عارف، دانا و مردان بزرگ پرورش داده ای
نفـس بنـج تازه تازه، تـو دلیـره نفس های تازه بکش، تو دلیر هستی
تیی حوشتون دره، هچ چی منوا ! در خود فرو رفته ای، هیچ سخن نمی گویی
مگـه دزاره یا ای جایـی گیـره؟! مگر دیوار هستی؟ یا در جایی گرفتاری؟!
قدیمی تاریخی پی مِه، تَه فریا فریادت از تاریخ کهن به گوش می آید
صـدا خو منرسه خیـلی دیره! صدایت خوب به گوش نمی رسد، خیلی دور دستی
ته چشی سرخی یَن و تاسَه کرچَه چشمانت قرمز شده و ماتم کرده ای
هـلاکـه، تَشـونـه، خورد و خمیـره خسته و تشنه ای، بدنت خرد و خمیر است.
ته حـکاتی اگـه بشنوئه هرکیـن، اگر هرکس حرف های تو را بشنود،
مِحـالَـه ژو جَقـر آتـش نگیـره! محال است جگرش آتش نگیرد
ته دل، اِینه واری، صافَه و روشن دلت مثل آینه صاف و روشن است
شِریـنِه؟، شورِه؟، ترشِه یا وشیـرِه؟ شیرین هستی یا شور؟ ترش هستی یا بی نمک؟
تو ای پاکه وِله، افتو ته گَل مِه تو یک گل پاکی، آفتاب پیش تو می آید
ته جویه خشکه، بی مایه فتیره (افسوس) جوی تو آب ندارد و بی مایه فتیر است
اگه بِِشتِه چه قرص، یعنی تو کوهه اگر محکم ایستاده ای، یعنی چون کوه مقاومی
اگـه ره کچـه، دشتـه و کویـره اگر حرکت می کنی، به معنای دشت و کویری
ته زمین، لیـا خاک و بی نفوذه زمین تو از خاک رس و نفوذ ناپذیر و مقاوم شکل گرفته است
ته اُ، نقره، نگیـنه، دلپـذیـره آب چشمه هایت همچون نقره و نگین می درخشد و دلپذیر است
ای رو، دریا بیچه اسه چه خُشکه! روزی دریا بوده ای، حالا چقدر خشک شده ای!
افتو ته ماشوقایه، ژین اسیـره (به این دلیل که) معشوقه ات آفتاب است و اسیر او شده ای
آرو، عشقی گرفتاره، قبیل بو امروز گرفتار عشق هستی، خدا قبول کند
اگه مو پی واپرس، مایون امیره اگر از من بپرسی میگویم امیر هستی
سـمن، حکاتی هاکه، خیـر بیـنی ای سمنان، سخن بگو، خیر ببینی
مگه تو مو واری دنیـه پی سیـره؟! مگر تو مثل من از دنیا سیر شدهای؟!
(اول اسفند ماه1394)
برچسب:
نویسنده: هیراد محمدپور